قطعه كوتاه«اگر عمر دوباره داشتم»
البته آب ريخته رانتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد. . .
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم . . .
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . . .
اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنامى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . . .
مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روزبه روز . . .
اوه، البته من هم لحظات سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظات خوشى بيشتر مى داشتم.
من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم
اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقت خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم.
ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشترعاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم.
پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم
در روزگارى كه تقريبا ًهمگان وقت و عمرشان را وقف بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من برپا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد
"شادى از خرد عاقل تر است"
دان هرالد