قاچاقچی شـِن!!!
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد، دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
در یک چشــــم بــر هم زدن!!!
چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند میخواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستورانهای مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد.
١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستورانهای مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.
١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زيرا محيط آرام و بی سر و صدايی دارد.
١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستورانهای مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشمانداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.
و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستورانهای مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشمانداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفتهاند!!!!

پنـجــــره ( برداشــت آزاد )
مرد که خیلی عاشق بود، پشت شیشۀ آسمانخراش نشسته بود و سیگار میکشید. مرد آنقدر عاشق بود، که وقتی آخرین پک را به سیگار زد، یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد؛ نه خودش را.
از مجموعه داستانکهای مسابقه هزار دستان

+برداشت اشک : اینهمه میگم آشغال بیرون نریز ،حتما یه چیزی میدونم که میگم ! ![]()
بعدا نوشت : یکمم پا تو کفش سیگاریا کنیم ! :
وقتی مضرات سیگار کشیدن تو یه مجله خوندم ، اونقدر ترسیدم که به خودم قول دادم دیگه هیچوقت مجله نخونم !
![]()
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
-آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ....
دگر کافی ست
شـاعـــر : حمیـــد مصــدق
قـطعـــه گــُــــم شـــده
قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد
و او را با خود جایی ببرد
بعضیها با او جور در میآمدند ...
اما نمیتوانستند قل بخورند
بعضی دیگر قل میخوردند
اما جور در نمیآمدند
یکی از جور در آمدن چیزی نمیفهمید
دیگری از هیچ چیز چیزی نمیفهمید
یکی زیادی ظریف بود
و تالاپی پایین افتاد ...
یکی او را میستود
و میرفت پی کارش...
بعضیها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند
بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند،
تکمیل تکمیل!
او یاد گرفت که چگونه از چشم حریصها خود را پنهان کند.
باز هم با انواع دیگری روبه رو میشد
بعضی خیلی ریزبین بودند
بعضیها در عالم خودشان بودند
و بیخیال میگذشتند
سلام !
فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...
فایدهای نداشت...
این بار پر زرق و برق شد
اما با این کار خجالتیها از سر راهش فرار کردند.

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در میآمد!
اما ناگهان ...
قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !
و رشد کرد...
- من نمیدانستم تو رشد میکنی
قطعه گم شده جواب داد :
"من هم نمیدانستم."
- میروم پی قطعه گم شده خودم،
که بزرگ هم نمیشود ...
روزها گذشت تا یک روز،
کسی آمد که با دیگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسید: "از من چه میخواهی؟"
- هیچ
- به من چه احتیاجی داری ؟
- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید: "تو کی هستی؟"
دایره بزرگ گفت: "من دایره بزرگم"
قطعه گم شده گفت:
"به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم"
دایره بزرگ گفت: " اما من قطعهای گم نکردهام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"
قطعه گم شده گفت: "حیف! خیلی بد شد. چه قدر دلم میخواست با تو قل بخورم ..."
دایره بزرگ گفت: "تو نمیتوانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری"
- تنهایی؟
نه، قطعه گمشده که نمیتواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید: "تا به حال امتحان کردهای؟"
قطعه گم شده گفت : "آخر من گوشههای تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمیخورد"
دایره بزرگ گفت: "گوشهها ساییده میشوند و شکلها تغییر میکنند؛
خب، من باید بروم. خداحافظ!
شاید روزی به همدیگر برسیم ..."
و قل خورد و رفت
قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتی دراز در همان حال نشست
آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید
تلپی افتاد...
باز بلند شد ... خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...
و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ...
آن قدر از جایش بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
تا شکلش کم کم عوض شد
حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی میافتاد ...
و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین میپرید ...
و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل میخورد و میرفت ...
نمیدانست به کجا، اما ناراحت هم نبود
همینطور قل خورد و پیش رفت...
تا...
آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است،
هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند
فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است
ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد
يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگی، يكي هم قطعه ای اسباب بازی
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمی تواند زندگی كند
گستره اين آرزو به اندازه ی زندگی آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند
بلكه تغيير موضوع می دهند. حتي آن كه نمی خواهد آرزويی داشته باشد
آن كه آرزويش را از كف داده است
آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است
تمامي تلاشش باز برای گريز از تنهايی است
عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشايد قوی ترين جذابيت وصال در همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماند
تو گاهی خيال می كنی گمشده خود را باز يافته ای
اما بسيار زود درمی يابی كه اين بازيافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست
يا قدری كوچكتر
گاهی او را می يابی و مدت كوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و
اما گاه او رشد می كند و از خلاء تو يا حتی خود تو بزرگتر می شود و ديگر در درونت نمی گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر می شود و
تو را براي جستن دايره خود ترك می كند
گاه نيز تو بزرگ می شوی و
او كوچك باقی می ماند و روزی ناگهان درمی يابی كه (او) قطعه گم شده ی تو نبود
گاهی هم (او) را می يابی و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود
سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و
ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له می شود
و سرانجام نيز از دست می دهی اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها می مانی
گاه ته دلت حتی مي ترسی كه قطعه گم شده ات را پيدا كنی
كه مبادا دوباره گمش كنی
همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج می برد
و همين ضعف است كه احساس بی ثباتی به آدم می بخشد
زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزی می كند كه ثباتی ندارد
ما همواره خود را قطعه هايی گم شده حس می كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛
درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می كنيم
برخی از ما شايد برای هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم
برخی از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايی گمشده بوده ايم
گاهی بعضی ها با ما جور در می آيند، اما همراه نمی شوند
گاهی نيز آدم هايی را می يابيم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آيند
برخی وقت ها ما آدم هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی دارند
همان گونه كه آدم هايی نيز يافت می شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم
به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر می خوريم و همواره بر می خوريم
اما آنانی را كه دوست می داريم همواره گم می كنيم
و هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر نمی خوريم
برخی رابطه ها ظريفند ، به طوری كه به كوچكترين نسيمي می شكنند
و برخی رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمی می كنند
برخی بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و
روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است
كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد
برخی ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره ای، هيچ خلائی ندارند تا ما برايشان پُركنيم
برخی هرگز ما را نمی بينند ونمی يابند و برخی ديگر
بيش از اندازه به ما خيره می شوند
بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی ِ تو ، راه می يابند
اما هیچ گاه تو را نمی فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را می آراييم
گاه برای يافتن (او)به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز می رويم
و همه چيز را به كف می آوريم و اما (او) را از كف می دهيم
گاهی اويی را كه دوست می داری احتياجی به تو ندارد
زيرا تو او را كامل نمی كنی
تو قطعه گمشده او نيستی
تو قدرت تملك او را نداری
گاه نيز چنين كسی تو را رها می كند
و گاهی نيز چنين كسی به تو می آموزد كه خود نيز كامل باشی
بی نياز از قطعه های گم شده
او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كنی
راه بيفتی ، حركت كنی
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند
اما پيش از خداحافظی می گويد: شايد روزی به هم برسيم
می گويد و می رود
و آغاز راه برايت دشوار است
اين آغاز، اين زايش، برايت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكی دردناك است،كامل شدن دردناك است، اما گريزی نيست
و تو آهسته آهسته بلند مي شوی، و راه می افتی ومی روی
و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود
اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی
از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسيدن نهراسی
و تنها
بروی و بروی و بروی
+ من قطعه گمشده ام را ، یا شاید بهتر باشه بگم اونی که به من کامل شدن را یاد داد، پیدا کردم. آسون نبود ولی شد. امیدوارم همه بتونن قطعه گم شده خودشون را پیدا کنن و قطعه گم شده ی او باشن. ![]()
![]()
بعدِ صبحانه
بعد ِ صبحانه ابروهایش بالا رفت. دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد. با چشمهای مهربان تعارف کرد:
- سیگار؟
ماتِ اداهایش، لبخند زدم :
- نه!
یکی گذاشت کنار لبش. گوشه ی دیگر لبش گفت:
- " هر وَخ بعد ِ صبونه دلت سیگار خواس،...
-"خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت – کبریت زد، نگرفت. کبریت دوم گرفت. جمله اش را تمام کرد:
- ...بدون که سیگاری شدی!"
خندیدیم، خنده اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت.
آخرین جرعه ی چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر میکنم.

نویسنده : کتایون آموزگار
رتبه نخست اولین دوره مسابقات داستانک نویسی هــزار دسـتـان
تـلــه مــوش (بــرداشــت آزاد)
موشی در خانه، تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد. ماری درتله افتاد و زن خانه را گزید، از مــرغ برایش سوپ درست کردند،گوسـفنـد را بر ای عیادت کنندگان سربریدند؛گــاو را بر ای مراسم ترحیــم کشتند و تمام این مدت مـوش درسـوراخ دیـوار می نگریست ومی گریست!!!
تغیـیــر ( بــرداشـت آزاد)
فرشته ها حتما می آیند
فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.
خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند
عرفان نظر آهاری
جمعه، 29 مهرماه 1384
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد
برسیم!
تشنهام،خورشيد ميخواهم
نامهات كه به دستم رسيد،من خواب بودم؛ نامهات بيدارم كرد. نامهات ستارهاي بود كه نيمهشب در خوابم چكيد و ناگهان ديدم كه بالشم خيس هزار قطره نور است. دانستم كه تو اينجا بودهاي و نامه را خودت آوردهاي. رد پاي تو روشن است.
هر جا كه نور هست، تو هستي، خودت گفتهاي كه نام تو نور است.
نامهات پر از نام بود. پر از نشان و نشاني. نامت رزاق بود و نشانت روزي و روز.
گفتي كه مهماني است و گفتي هر كه هنوز دلي در سينه دارد دعوت است.گفتي كه سفره آسمان پهن است و منتظري تا كسي بيايد و از ظرف داغ خورشيد لقمهاي برگيرد.
و گفتي هر كس بيايد و جرعهاي نور بنوشد، عاشق ميشود.
گفتي همين است، آن اكسير، آن معجون آتشين كه خاك را به بهشت ميبرد.
و گفتي كه از دل كوچك من تا آخرين كوچه كهكشان راهي نيست، اما دم غنيمت است و فرصت كوتاه و گفتي اگر دير برسيم شايد سفرهات را برچيده باشي، آن وقت شايد تا ابد گرسنه بمانيم...
آي فرشته، آي فرشته كه روزي دوستم بودي، بلند شو دستم را بگير و راه را نشانم بده، كه سفره پهن است و مهماني است. مبادا كه دير شود، بيا برويم، من تشنهام، خورشيد ميخواهم.
یکشنبه، 10 آبانماه 1383
عرفان نظرآهاري
آغاز ماه مهمانی خدا و نزول قرآن مبارک
شــاخــه گـــــل
جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ !
از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.
"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت.
بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که برسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.
او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم !
کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم !
من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست"
غیر از خدا هیچکس تنها نبود
سلام

یه داستان تصویری زیبا هست نوشته مرجان کشاورزی آزاد. شخصا برام جالب بودو خیلی خوشم اومد.
+داستان تصویری "غیر از خدا هیچ کس تنها نبود" در ادامه مطلب
+نماهنگ آن را در ایـــنــــجـــــــا می توانید ببینید
+با تشکر از دوست خوبم بـتــول ![]()
خندیدن روی یک وجب اکنون
اسمش اسکندر نبود،اما دنبال آب حیات می گشت.شنیده بود که خضر،آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبر ها که شنیده بود حالا هزار سال می گذشت.دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس پشتش رابگردد،نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی میکرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی.
و می دانست مرگ را و زندگی را میشود در زمین پیدا کرد،جاودانگی را اما نه.او ولی در جستجوی همین بود،همین جاودانگی که نمی شود پیدایش کرد.
***
از پشت سرکه می رفت ،دیوارهای دیروز بود.از پیش رو اگر می رفت دروازهای بسته فردا.اما او روی یک وجب اکنون اش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج باروی بلند این زمین بالا رفت.
برج و بارویی که خشت و گل اش از لحظه است.
زمان دور تا دور زمین را گرفته بود و هر چیز را ناپایدار و بی دوام می کرد .زمان به همه چیز پایان می داد. واو بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان.
***
او هر روز از دیوارهای زمان بالا میرفت و هربارمایوسانه می افتاد.
روزی اما بالارفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند.آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش میکرد از دیوارهای زمان بالا بیاید.جاودانگی با التماس دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:دستم را می گیری؟مرا با خودت آن طرف می بری؟آنجا که زمین است و هر چیز زمانی دارد.آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...
آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده ای؟!...
***
او پاسخی نداد و از دیوار زمان باشتاب پایین آمد و رفت و بااشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد!
***
اسمش اسکندر نبود و از آن پس هرگز در پی آب حیات نگشت!
عرفان نظرآهاری
چهارشنبه، 30 شهریورماه 1384
+ امانتداری حکم می کنه که اشاره کنم علاوه بر این پست ویکی از اولین پست ها با عنوان "ایمان" که ذکر شده از "عرفان نظر آهاری" هست، چند پست دیگه هم جدیدا پی بردم از ایشونه که لازم دیدم اشاره بشه . متاسفانه ما ایرانیها عادت نداریم منبع را ذکر کنیم. فقط مطالب دست به دست می گردند بدون اینکه صاحب اثر را بشناسیم !
پستهای زیر نوشته های " عرفان نظر آهاری" هست:
راه رفتن، دویدن و پرواز را بیاموز
+تا چند وقت پیش فکر می کردم ایشون آقا باشند :دی
لـَـخــتــی بـه آسـمـان نـگـاه کـن
در روزی از روزهای خرداد ، ساقه ای علف، به سایه درختی بلند و کهن سال گفت:«تو دائماً به چپ و راست تکان می خوری و آرامش مرا به هم می زنی . کمی آرام بگیر! »
سایه در جواب گفت:«من نیستم که تکان می خورم !به آسمان نگاه کن ، به آن بالا، آنجا بین زمین و آسمان درختی است که در باد به شرق و غرب تکان می خورد »
پس ساقه علف به بالا نگاه کرد و برای اولین بار درخت بلند و کهن سال را دید و با خودش گفت:«عجب! آنجا علفی هست که خیلی از من بزرگتر است.»
و در سکوت فرو رفت . . .
«حمام روح»
«جبران خلیل جبران»
آرامـــشـــــ

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
+عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
+آرامش مال كسي است كه صادق است
+لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند
كسي كه هزار سال زيست!
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز،تنها دو روز خط نخورده باقی بود. |
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
«عرفان نظر آهاری»

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
شما چطور زندگی می کنید؟
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم : نه!
گفت: تا حالا همه پولت رو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

Every sixty seconds you spend angry, upset or mad, is a full minute of happiness you'll never get back.
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile..
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خندهات ميگردد را رد نكن...

بیشرمانه زیستن
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند...
حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند...
و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند:
از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر،
ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند ...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...
از کتاب
ابوالمشاغل
مرحوم نادر ابراهیمی

چقدر زود دیر می شود!!!!
نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ
میانداختم بهشون. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره
برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقت قرار گذشت.
نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم.
شاخهگلی که دستم بود سـَر خم کرده
داشت میپژمرد…
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسش کردم. گلبرگهاش کنده، پخش، لهیده شد.
بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم.

نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سر آمد.
صدای تند قدمهاش و صدای نفس نفسهاش .
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. از
خیابان رد شدم. هنوز داشت پشتم میآمد. صدای پاشنهی چکمههاش را
میشنیدم. میدوید صدام میکرد.
آنطرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بهش بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم.
برای همیشه. . .
باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو
ماشینی که بهش زده بود و رانندهش هم داشت تو سرِ خودش میزد.
سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت
سمت جووی کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاج و واج نگاش کردم.
توو دست چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش.
ساعتش پیدا بود.
چهار و پنج دقیقه.
نگام برگشت به ساعت خودم
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج – درب و داغون نگاه به ساعت رانندهی بخت برگشته کردم.
چهار و پنج دقیقه بود!!
اولین روز بارانی
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو..
دروغهای مادرم . . .

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم کارهاي منزل را تمام ميکرد و بعد براي صيد ماهي به نهر کوچکي که در کنار منزلمان بود ميرفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي کردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتي را که به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا ميکرد و ميخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نميداني که من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود که مادرم به من گفت.
قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه ميرفتم و آه در بساط نداشتيم که وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشي به توافق رسيد که قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.
شبي از شبهاي زمستان، باران ميباريد. مادرم دير کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابانهاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه ميکند. ندا در دادم که، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه کارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:
"پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام ميرسيد. اصرار کردم که مادرم با من بيايد. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي که زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم که خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" ميگفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق کرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوهزني که تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. ميبايستي تمامي نيازها را برآورده کند. زندگي سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديک منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان ميفرستاد. وقتي مشاهده کرد که وضعيت ما روز به روز بدتر ميشود، به مادرم نصيحت کرد که با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نيازي به محبّت کسي ندارم..." و اين پنجمين دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصيل شدم. بر اين باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نميتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزيهاي مختلف ميخريد و فرشي در خيابان ميانداخت و ميفروخت. وقتي به او گفتم که اين کار را ترک کند که ديگر وظيفهء من بداند که تأمين معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء کافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يک شرکت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس کردم خوشبختي به من روي کرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را ميديدم و زندگي بديعي که سراسر خوشبختي بود. به سفرها ميرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بيايد و با من زندگي کند. امّا او که نميخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوشگذراني و زندگي راحت عادت ندارم."
و اين هفتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان دچار شد و لازم بود کسي از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور ميتوانستم نزد او بروم که بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها کردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود که همهء اعضاء درون را ميسوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود که من ميشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت:
"گريه نکن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نميکنم." و اين هشتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.

اين سخن را با جميع کساني ميگويم که در زندگياش از نعمت وجود مادر برخوردارند. اين نعمت را قدر بدانيد قبل از آن که از فقدانش محزون گرديد.
اين سخن را با کساني ميگويم که از نعمت وجود مادر محرومند. هميشه به ياد داشته باشيد که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نماييد.
مادر دوستت دارم. خدايا او را غريق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکي تحت پرورش خود قرار داد.
ترجمه:جليل كيان مهر
آخـه مـن دخـتــــــــــــــــــرم
مادرم يك چشم نداشت. در كودكي براثر حادثه يك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براي من آنقدر قيافه مامان عادي شده بود كه در نقاشيهايم هم متوجه نقص عضو او نميشدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي ميكردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه ميكردند و پدر و مادرها كه سعي ميكردند سوال بچه خود را به نحوي كه مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه اين موضوع ميشدم و گهگاه يادم ميافتاد كه مامان يك چشم ندارد. يك روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يكدفعه گريه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گريهاش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي كرد و سعي كرد جلوي گريهاش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: فردا ميرود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت ميكند. برادرم اشكهايش را پاك كرد و دويد سمت كوچه تا با دوستانش بازي كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه كردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.
موضوع نقاشي كشيدن چهره اعضاي خانواده بود. برادرم مامان را درحاليكه دست من و برادرم را دردست داشت، كشيده بود. او يك چشم مامان را نكشيده بود و آن را به صورت يك گودال سياه نقاشي كرده بود. معلم نقاشي دور چشم مامان با خودكار قرمز يك دايره بزرگ كشيده بود و زير آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمي دو چشم دارد. با ديدن نقاشي اشكهايم سرازير شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پياز سرخ مي كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من هميشه در نقاشيهايم شما را كامل نقاشي ميكنم. گفتم: از داداش بدم ميآيد و گريه كردم.
مامان روي زمين زانو زد و به من نگاه كرد اشكهايم را پاك كرد و گفت عزيزم گريه نكن تو نبايستي از برادرت ناراحت بشوي او يك پسر است. پسرها واقع بينتر از دخترها هستند؛ آنها همه چيز را آنطور كه هست ميبينند ولي دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، ميبينند. بعد مرا بوسيد و گفت: بهتر است تو هم ياد بگيري كه ديگر نقاشيهايت را درست بكشي.
فرداي آن روز مامان و من رفتيم به مدرسه برادرم. زنگ تفريح بود. مامان رفت اتاق مدير. خانم مدير پس از احوالپرسي با مامان علت آمدنش را جويا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشي كلاس اول الف را ببينم. خانم مدير پرسيد: مشكلي پيش آمده؟ مامان گفت: نه همينطوري. همه معلمهاي پسرم را ميشناسم جز معلم نقاشي؛ آمدم كه ايشان را هم ملاقات كنم.
خانم مدير مامان را بردند داخل اتاقي كه معلمها نشسته بودند. خانم مدير اشاره كرد به خانم جوان و زيبايي و گفت: ايشان معلم نقاشي پسرتان هستند. به معلم نقاشي هم گفت: ايشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوي خانم نقاشي دراز كرد. معلم نقاشي كه هنگام واردشدن ما درحال نوشيدن چاي بود، بلند شد و سرفهاي كرد و با مامان دست داد. لحظاتي مامان و خانم نقاشي به يكديگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسيار خوشوقتم. معلم نقاشي گفت: من هم همينطور خانم. مامان با بقيه معلمهايي كه ميشناخت هم احوالپرسي كرد و از اينكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهي و از همه خداحافظي كرد و خارج شديم. معلم نقاشي دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحاليكه صدايش مي لرزيد گفت: خانم من نميدانستم...
مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش ميكنم خانم بفرماييد چايتان سرد مي شود. معلم نقاشي يك قدم نزديكتر آمد و خواست چيزي بگويد كه مامان گفت: فكر ميكنم نمره 10 براي واقعبيني يك كودك خيلي كم است. اينطور نيست؟ معلم نقاشي گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشي بازهم دستش را دراز كرد و اين بار با دودست دستهاي مامان را فشار داد. مامان از خانم مدير هم خداحافظي كرد. آن روز عصر برادرم خندان درحاليكه داخل راهروي خانه ليلي ميكرد، آمد و تا مامان را ديد دفتر نقاشي را بازكرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشي روي نمره قبلي خط كشيده بود و نمره 20 جايش نوشته بود. داداش خيلي خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم ديروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندي زد و او را بوسيد و گفت: بله نقاشي پسر من عاليه! و طوري كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خيلي خوب كشيده، اما صدايم لرزيد و نتوانستم جلوي گريهام را بگيرم. داداش گفت: چرا گريه ميكني؟ گفتم آخه من يه دخترم!!!!!
نویسنده: زهرا آقایان
دوستی که تــــــــــــــــــــا نداره
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تودست من
من بچه بودم اونم بچه بود، سرمو بالا کردم سرشو بالا گرفت
دید که منو میشناسه ،خندیدم
گفت: دوستیم گفتم : دوستِ دوست

گفت: تا کجا گفتم : دوستی که تــــــــــــــــــــا نداره
گفت: تا مرگ ، خندیدم گفتم: من که گفتم تا نداره
گفت: باشه تا پس از مرگ گفتم: نه نه نه نه تـــــــــا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس ازمرگ
بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه ما باهم دوستیم
خندیدم گفتم : تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تــــــــــــا بزار
اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگاهم کرد نگاهش کردم باور نمی کرد
می دونستم اون میخواد دوستی ما حتماً تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم. گفتم : باشه تو بزار
گفت: شکلات. هربارکه همدیگرو می بینیم یه شکلات مال من یکی مال تو
گفتم: باشه.
هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی دوستیم، دوستِ دوست
من تندی شکلاتمو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و می خوردم.
میگفت شکمو ، تو دوست شکموی منی
و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش، میگفت تموم میشه؛میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدوم ازشکلات هاشو نمیخورد

من همه شکلات هامو خورده بودم
گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه بخوره چی ؟ میگفت مواظبشون هستم
میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم
و من شکلاتهامو میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه نه نه دوستی که تا نداره
...
یک سال ؛ دوسال؛ چهار سال؛ هفت سال؛ ده سال؛ بیست سال شده
اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم
من همه شکلات هامو خوردم ، اون همه شکلات هاشو نگه داشته
اون آمده تا امشب خداحافظی کنه؛ میخواد بره ، بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم ، من که میدونم میره و برنمیگرده
یادش رفت شکلات به من بده ، من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه
یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم:
اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت، یادش رفت صندوقی داره
هر دوتا رو خورد
خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره
میدونستم دوستی اون تــــــــــــــــــــا داره مثل همیشه
خوب شد همه شکلات هامو خوردم
اما اون حالا با یه صندوق پراز شکلات های نخورده چی کار میکنه...
با تشکر از دوست بسیار عزیزی که این مطلب را به من داد و همیشه شکلاتاشو می خوره و دوستیش تــــــــــــــا نداره !!
شهری که همه آنها دزد بودند
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. . . .

