گلــهــــای پــونــه

صـدای خش خش برگهـای خزونی توی گوشم نالـه می کرد  
آسمون بغضش رو تو پرده ی ابرهای سیـاهش پاره می کرد


رعــد و بـرق نـگــاه شـهـــر رو با صــداش خـــواب زده می کرد
زمین از این همه سنگینی بار به روی شونه اش گله می کرد

همچنــان پـــای پـیــــاده ، فـــارغ از صــدای خشـم آسمـــونـی
بـی خیـــال از نـالـه ها و گلــه های بــرگـهــــای زرد خـــزونــی

جــــــاده هــــای بـی کـســـی رو گــــم مـی کـــردم آروم آروم
تـــن غــربت رو مــی شستــــم زیــــر قـطـــــره هـای بــــــارون

مــن بــه یـــــاد عــطـــــر بــــــارون زده ی گـلـهـــــای پـــونـــــه
می کشیدم پای خسته ام رو توی جاده، به هوای بوی خونه


وقـتــی که صــدای خــونه مــن رو تــا آخــر جـاده می کشونه
ایـن ســرابــه تـوی جــــاده ؛ که چشمـــام رو مـی پـوشـــونـه

 

تـرانه سـرا : ناهید میر بهاء

خواننده: سیاوش قمیشی

لینک دانلود در 4shared : دانلود آهنگ

لینک دانلود در picofile: دانلود آهنگ

فـردا برمـی خیـزم

 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

بـرای بـرخـاسـتــن

نه دستی از بــرون

که همتی از درون لازم است


حــالا ، امــا

نمی خواهم برخیــزم

می خـواهـم اندکـی بیاسـایـم

 

فـردا برمـی خیـزم

 وقتــی کــه فهـمیــده بـاشــم

چـــرا زمیــن خــورده ام

 

 

قـطعـــه گــُــــم شـــده


قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد
و او را با خود جایی ببرد

قطعه گمشده


بعضی‌ها با او جور در می‌آمدند ...
 
قطعه گمشده


اما نمی‌توانستند قل بخورند

 
قطعه گمشده


بعضی دیگر قل می‌خوردند

اما جور در نمی‌آمدند
 
قطعه گمشده


یکی از جور در آمدن چیزی نمی‌فهمید


قطعه گمشده


دیگری از هیچ چیز چیزی نمی‌فهمید

 
قطعه گمشده


یکی زیادی ظریف بود

 
قطعه گمشده


و تالاپی پایین افتاد ...


قطعه گمشده


یکی او را می‌ستود

و می‌رفت پی کارش...

قطعه گمشده


بعضی‌ها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند

 
قطعه گمشده


بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند،

تکمیل تکمیل!
 
قطعه گمشده


او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص‌ها خود را پنهان کند.

 
قطعه گمشده


باز هم با انواع دیگری روبه رو می‌شد

بعضی خیلی ریزبین بودند

قطعه گمشده


بعضی‌ها در عالم خودشان بودند

و بی‌خیال می‌گذشتند

سلام !

 
قطعه گمشده


فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...

 
قطعه گمشده


فایده‌ای نداشت...

 
قطعه گمشده


این بار پر زرق و برق شد

اما با این کار خجالتی‌ها از سر راهش فرار کردند.

 قطعه گمشده

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می‌آمد!

 
قطعه گمشده


قطعه گمشده


اما ناگهان ...

قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !
 
قطعه گمشده


و رشد کرد...


قطعه گمشده


- من نمی‌دانستم تو رشد می‌کنی

قطعه گم شده جواب داد :
"من هم نمی‌دانستم."

قطعه گمشده


- می‌روم پی قطعه گم شده خودم،

که بزرگ هم نمی‌شود ...
 
قطعه گمشده


روزها گذشت تا یک روز،

کسی آمد که با دیگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسید: "از من چه می‌خواهی؟"
- هیچ
- به من چه احتیاجی داری ؟
- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید: "تو کی هستی؟"
دایره بزرگ گفت: "من دایره بزرگم"
 
قطعه گمشده


قطعه گم شده گفت:

"به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم"
دایره بزرگ گفت: " اما من قطعه‌ای گم نکرده‌ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"
قطعه گم شده گفت: "حیف! خیلی بد شد. چه قدر دلم می‌خواست با تو قل بخورم ..."
دایره بزرگ گفت: "تو نمی‌توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری"


قطعه گمشده


- تنهایی؟

نه، قطعه گمشده که نمی‌تواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید: "تا به حال امتحان کرده‌ای؟"
قطعه گم شده گفت : "آخر من گوشه‌های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی‌خورد"
دایره بزرگ گفت: "گوشه‌ها ساییده می‌شوند و شکل‌ها تغییر می‌کنند؛
خب، من باید بروم. خداحافظ!
شاید روزی به همدیگر برسیم ..."
و قل خورد و رفت 

قطعه گمشده


قطعه گم شده باز تنها ماند

مدتی دراز در همان حال نشست

قطعه گمشده


آن وقت ...

آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید
 
قطعه گمشده


تلپی افتاد...

 
قطعه گمشده


باز بلند شد ... خودش را بالا کشید ...

باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...
 
قطعه گمشده


و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ...

آن قدر از جایش بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
 
قطعه گمشده


تا شکلش کم کم عوض شد


قطعه گمشده


حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی می‌افتاد ...

و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می‌پرید ...
و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل می‌خورد و می‌رفت ...
نمی‌دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود
 
قطعه گمشده


همینطور قل خورد و پیش رفت...


قطعه گمشده


قطعه گمشده


تا...


قطعه گمشده

آشنایی قطعه گم شده با دایره
اثر      "شل سیلور استاین "
 

 نایت اسکین

 

 

آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است،

هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند

فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است

ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد

 

يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگی، يكي هم قطعه ای اسباب بازی

به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمی تواند زندگی كند

گستره اين آرزو به اندازه ی زندگی آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند

بلكه تغيير موضوع می دهند. حتي آن كه نمی خواهد آرزويی داشته باشد

آن كه آرزويش را از كف داده است

آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است

تمامي تلاشش باز برای گريز از تنهايی است

 

عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است

وشايد قوی ترين جذابيت وصال در همين باشد

كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماند

تو گاهی خيال می كنی گمشده خود را باز يافته ای

اما بسيار زود درمی يابی كه اين بازيافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست

يا قدری كوچكتر

 

گاهی او را می يابی و مدت كوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و

اما گاه او رشد می كند و از خلاء تو يا حتی خود تو بزرگتر می شود و ديگر در درونت نمی گنجد

آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر می شود و

تو را براي جستن دايره خود ترك می كند

 

گاه نيز تو بزرگ می شوی و

او كوچك باقی می ماند و روزی ناگهان درمی يابی كه (او) قطعه گم شده ی تو نبود

 

گاهی هم (او) را می يابی و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود

سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و

ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له می شود

و سرانجام نيز از دست می دهی اش

احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن

تنها می مانی

 

گاه ته دلت حتی مي ترسی كه قطعه گم شده ات را پيدا كنی

كه مبادا دوباره گمش كنی

همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج می برد

و همين ضعف است كه احساس بی ثباتی به آدم می بخشد

زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزی می كند كه ثباتی ندارد

 

ما همواره خود را قطعه هايی گم شده حس می كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛

درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند

بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می كنيم

برخی از ما شايد برای هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم

 

برخی از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايی گمشده بوده ايم

گاهی بعضی ها با ما جور در می آيند، اما همراه نمی شوند

 

گاهی نيز آدم هايی را می يابيم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آيند

برخی وقت ها ما آدم هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی دارند

همان گونه كه آدم هايی نيز يافت می شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم

 

به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر می خوريم و همواره بر می خوريم

اما آنانی را كه دوست می داريم همواره گم می كنيم

و هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر نمی خوريم

برخی رابطه ها ظريفند ، به طوری كه به كوچكترين نسيمي می شكنند

 

و برخی رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمی می كنند

برخی بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و

روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است

 

كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد

برخی ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره ای، هيچ خلائی ندارند تا ما برايشان پُركنيم

برخی هرگز ما را نمی بينند ونمی يابند و برخی ديگر

بيش از اندازه به ما خيره می شوند

 

بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی ِ تو ، راه می يابند

اما هیچ گاه تو را نمی فهمند

مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی

دستت را سوزانده است

 

 

گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را می آراييم

گاه برای يافتن (او)به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز می رويم

 

و همه چيز را به كف می آوريم و اما (او) را از كف می دهيم

گاهی اويی را كه دوست می داری احتياجی به تو ندارد

زيرا تو او را كامل نمی كنی

تو قطعه گمشده او نيستی

تو قدرت تملك او را نداری
گاه نيز چنين كسی تو را رها می كند

و گاهی نيز چنين كسی به تو می آموزد كه خود نيز كامل باشی

بی نياز از قطعه های گم شده

او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كنی

راه بيفتی ، حركت كنی
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند

اما پيش از خداحافظی می گويد: شايد روزی به هم برسيم

می گويد و می رود

 

و آغاز راه برايت دشوار است

اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است

وداع با دوران كودكی دردناك است،‌كامل شدن دردناك است، اما گريزی نيست

و تو آهسته آهسته بلند مي شوی، و راه می افتی ومی روی

و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود

اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی

از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسيدن نهراسی

و تنها

 

بروی و بروی و بروی

   

+ من قطعه گمشده ام را ، یا شاید بهتر باشه بگم اونی که  به من کامل شدن را یاد داد، پیدا کردم. آسون نبود ولی شد. امیدوارم همه بتونن قطعه گم شده خودشون را پیدا کنن و قطعه گم شده ی او باشن.

بعدِ صبحانه

بعد ِ صبحانه ابروهایش بالا رفت. دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد. با چشمهای مهربان تعارف کرد: 
-        سیگار؟
ماتِ اداهایش، لبخند زدم :
 -          نه!
یکی گذاشت کنار لبش. گوشه ی دیگر لبش گفت:

-        "  هر وَخ بعد ِ صبونه دلت سیگار خواس،...

-"خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت – کبریت زد، نگرفت. کبریت دوم گرفت. جمله اش را تمام کرد:
-     ...بدون که سیگاری شدی!"
 خندیدیم، خنده اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت.

آخرین جرعه ی  چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر می‌کنم.

 

 

 

نویسنده : کتایون آموزگار

رتبه نخست اولین  دوره مسابقات داستانک نویسی هــزار دسـتـان

 

تـلــه مــوش (بــرداشــت آزاد)

موشی در خانه، تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد. ماری درتله افتاد و زن خانه را گزید، از مــرغ برایش سوپ درست کردند،گوسـفنـد را بر ای عیادت کنندگان سربریدند؛گــاو را بر ای مراسم ترحیــم کشتند و تمام این مدت مـوش درسـوراخ دیـوار می نگریست ومی گریست!!!