منظومه آرش کمانگیر - زندگی زیباست

گفته بودم زندگي زيباست

گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست

آسمان باز

آفتاب زر

باغهاي گل

دشتهاي بي در و پيكر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهي در بلور آب

بوي عِطر خاك باران خورده كهسار

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

آمدن ، رفتن ، دويدن

عشق ورزيدن

در غم انسان نشستن

پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن

كار كردن ، كار كردن

آرَميدن

چشم اندازبيابانهاي خشك و خسته را ديدن

جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن

همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن

در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن

نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن

گاهگاهي

زير سقف اين سفالين بامهاي مَه گرفته

قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي بارانها شنيدن

بي تكان گهواره رنگين كمان را

در كنار بام ديدن

يا شب برفي

پيش آتشها نشستن

دل به رؤياهاي دامنگير و گرم شعله  بستن

آري آري زندگي زيباست

زندگي ، آتشگهي ديرنده پابرجاست

گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست

ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست

پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد

زندگي را شعله بايد برفروزنده

شعله ها را هيمه سوزنده

جنگلي هستي تو اي انسان

جنگل اي روييده آزاده

بي دريغ افكنده بر روي كوهها دامان

آشيانها بر سرانگشتان تو جاويد

چشمه ها در سايبانهاي تو جوشنده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگزار آتش

سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز

زندگي را شعله بايد بر فروزنده

شعله را هيمه سوزنده

آري آري زندگي زيباست

زندگي ، آتشگهي ديرنده پابرجاست

گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست

ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست

«سياوش کسرايی»

 (۵ اسفند ۱۳۰۵ هشت بهشت اصفهان - ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین)

 

 

 

 + این شعر  بخش آغازین منظومه آرش کمانگیر سروده سیاوش کسرایی است.

 منظومه کامل به همراه فایل صوتی با صدای شاعر در ادامه مطلب

+ حتما  یکبار هم شده داستان آرش کمانگیر را از زبان این شاعر نیمایی بخوانید و بشنوید

+ به دلیل طولانی شدن این پست، متاسفانه زندگینامه این شاعر فقید معاصر را  قرار ندادم !

 

ادامه نوشته

حـکـمـت وداع

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!



حکمت وداع - خورخه لوییس بورخس / مترجم : محسن عمادی

 

آدم ها و کتاب ها

 
"آدم‌ها مثل ِ کتاب‌ها هستند"
  
 
 
 
 
 

بعضی آدم‌ها جلدِ زرکوب دارند،
بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک،
بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند،
بعضی از آدم‌ها تجدیدِ چاپ می‌شوند،
و بعضی از آدم‌ها توقیف
و بعضی از آدم‌ها فتوکپی ِ آدم‌های ِ دیگر اند.
بعضی از آدم‌ها صفحاتِ رنگی دارند،
بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند،
و روی پیشانی ِ بعضی از آدم‌ها نوشته اند:
حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم‌ها قیمتِ روی ِ جلد دارند،
 
بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند،
و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.
بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت،
بعضی از آدم‌ها را می‌شود توی ِ جیب گذاشت!
بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.
بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند،
بعضی از آدم‌ها غلطِ چاپی دارند.
بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آن‌ها را بفهمیم.
و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.
کتاب‌ها مثل ِ آدم‌ها هستند.
بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.
و بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،
بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند.
 
بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند،
بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!
بعضی از کتاب‌ها به پدر-و-مادر ِ خود احترام می‌گذارند.
و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمی‌برند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.
و بعضی از کتاب‌ها فقیر اند و بعضی گدایی می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،

و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتاب‌ها بیمار اند،
بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.
بعضی از کتاب‌ها، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.
و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.
و بعضی تا ابد زنده هستند

 
"زنده یاد قیصر امین پور"

به کـجـــا چنیــن شتـابـان؟!

 - به کجا چنین شتابان ؟
    گون از نسیم پرسید


 - دل من گرفته زینجا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان ؟


  - همه آرزویم
    اما
    چه کنم که بسته پایم
    به کجا چنین شتابان ؟


  - به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

  - سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
    چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه ها به باران
    برسان سلام ما را

« محمد رضا شفیعی کدکنی»

کلاس درس استاد شفیعی کدکنی

درس معلم ار بود زمزمه محبتی ...!

+ شعر نوشته شده در قسمت شرح وبلاگ

 "آخـ ـریــن بـرگــ سفـ ــ ـرنـ ـامـه بـ ــاران ایـن اسـت ..... کـه زمـیــ ــ ـن چـرکـیــ ــ ـن اسـت" هم از سروده های این شاعر معاصر است.

بـچــــــه بودیــــــم

 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم



کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند

kid-1

کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

kid-2

 


دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

kid-rain


بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

kid-cry

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم


kid-love


بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه


کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم



بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

kid-5

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه



بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم


بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی



kid-shoes


بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم.... هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره



بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم

 

kid-charlie