پنـجــــره ( برداشــت آزاد )
مرد که خیلی عاشق بود، پشت شیشۀ آسمانخراش نشسته بود و سیگار میکشید. مرد آنقدر عاشق بود، که وقتی آخرین پک را به سیگار زد، یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد؛ نه خودش را.
از مجموعه داستانکهای مسابقه هزار دستان

+برداشت اشک : اینهمه میگم آشغال بیرون نریز ،حتما یه چیزی میدونم که میگم ! ![]()
بعدا نوشت : یکمم پا تو کفش سیگاریا کنیم ! :
وقتی مضرات سیگار کشیدن تو یه مجله خوندم ، اونقدر ترسیدم که به خودم قول دادم دیگه هیچوقت مجله نخونم !
![]()