خوش به حال غنچه های نیمه باز

 بــوی بــــاران بـــوی سـبــــزه بـــوی خـــاک
شـاخـه های شسته بـــاران خــورده پــــاک

آسمــــان آبــی و ابــــر سپیـــد
بــرگـهــای سبــــز بـیــــد
عـطـــــر نــرگـس ، رقـص بــــاد
نغمــه شــوق پـرستـو هــای شـــاد
خلـوت گـرم کبـوتـرهای مست
نـرم نـرمـک مـی رســـد اینک بهــــار

خـوش به حــال روزگـــار
خـوش به حــال چشمـه هــا و دشت هــا
خـوش به حــال دانــه هـــا و سبـــزه هـــا
خـوش به حــال غنـچــه هــای نیمــه بـــاز
خـوش به حــال دختــر میخـک کــه می خنــدد بــه نـــاز
خـوش به حــال جــام لبــریــــز از شـــراب
خـوش به حــال آفـتــــاب

ای دل مـن گــرچـه در ایــن روزگـــار
جـامـه رنگین نمی پوشی به کـــام
بـــاده رنگیـن نمی نوشی ز جــــام
 نـُـقــل و سبـــزه در میـــان سفــره نیست
جامت از آن مـِـی که می باید ،تهی است

ای دریغ از تو اگـر چـون گــل نـرقصـی با نسیــم
ای دریغ از من اگــر مـسـتــــم نســـازد آفـتــــاب
ای دریغ از ما اگـــر کــامــــی نگیــریــم از بهـــــار

 گـــر نکــوبــی شیشــه غــــم را بــه سنــگ
 هفـت رنـگــش می شــود هـفـتـــــاد رنــگ

 

 

شــاعــــر : فــریــدون مشیـــــری

 

 

 

پیشاپیش فرا رسیدن سال نو را به شما تبریک می گویم

شــــآد و پیــروز باشید

خــانه تکـــانــی دل

دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن



دلت را بتکان

اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین،

بگذار همانجا بماند؛

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

 

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

 

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

 

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

 

کافی ست؟

نــه!

 هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

 

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

 

 

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 

خـانه تـکانی دلـت مبـارک



 

قاچاقچی شـِن!!!

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری؟»
 او می گوید « شن»
 مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد، دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
قاچاقچی می گوید : دوچرخه!!!