شکاف نسل ها !
واقعیت یا توهم؟؟!!

در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟
زيرا سالهاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي چشيدن ِطعم آرامش.
زيرا بالاي سي سال داشتم
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.
زيرا طلاق واژه اي ست
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.
زيرا تو هرگز نميتواني بگويي:
مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازهام را تشييع مي کني.
و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.
و تو بيزاري از من
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهي بخشيد
تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
روياهاو آرزوهاي دور و درازت

In Answer to My Daughter : Why Did You Bring Me Into Existence?
Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.
Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.
Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.
Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.
And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.
And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness
And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
Unable to bear the burning ashes of your dreams.
شاعر : فریده حسن زاده
مادرم !
ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من
گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.
گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.
گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.
گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد.
گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.
هزار شاخه گل سرخ از گلستان کوچک قلبم ، پیشکش وجود آسمانیت ![]()
پ ن: شعر فوق از فریده حسن زاده نامزد جایزه «پوشکارت» شد.
توضیحات بیشتر در ادامه مطلب
خسته ام از آرزوهــا ، آرزوهـــای شعـــاری
شــوق پـــرواز مجــازی ، بالهـای استعـاری
لحظه های کاغـذی را ، روز و شب تکـرار کردن
خــاطـــرات بـایـگــانـی ، زنـدگــی هــای اداری
آفـتـــاب زرد و غمگیــن ، پـلــه هـای رو بـه پایـیـن
سقفـهــای سـرد و سنگـین ، آسمـانهـای اجــاری
بـا نگــاهـی سـرشکستـه ، چشمهــایی پینــه بستــه
خسته از درهای بسته ، خستـه از چشــم انتـظــاری
صنــدلــی هــای خمیـده ، میـزهای صف کشیـده
خنــده هـای لـب پـریـده ، گــریــه هــای اختیــاری
عصـر جـدول های خالی ، پارکـهای این حوالی
پــرسه های بی خیالی ، نیمکت های خمـاری
رونوشت روزها را ،روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ،جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبــار آرزوهـا
خاک خواهد بست روزی ،
باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث
در ستون تسلـیت هـا ،
نامی از ما یادگاری
شــاعر : زنده یاد قیصر امین پور
