بچــه داری آقــایـون ( بـدون شــرح!! )

 

 

کمـــال همنشین!!!

 

 

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟

منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند)

خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهـّـم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...

من و تو هم عملا تو این توهـّم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!

اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را

وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه

وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی

وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،

وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش ( مسکن ورستوران و لباس برند و...!)

دیگه انتظار نداشته باش که

از حروم شدن وقتت غصه بخوری

از درجا زدنت هم خجالت نمی کشی

از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه

از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، يا ادامه تحصيل ندادنت بهت بر نمیخوره

یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره

داری بی غیرت میشی عزیزم

به مردنت ادامه بده

یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار  زنده به گور بشی و بشی یه مرده متحرک...

دکتر علیرضا شیری

 

 

☆★.•°  PERSIAN GULF  °•.★☆

 

persian gulf

 

 

 

 

persian gulf

 

 

 

 

 

persian gulf

 

 

 

 

 

persian gulf

 

persian gulf

abu moosa

 

persian gulf

شکاف نسل ها !

واقعیت یا توهم؟؟!!

 

 

در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟

در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟

زيرا سال‌هاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي چشيدن ِطعم آرامش.

زيرا بالاي سي سال داشتم
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.

زيرا طلاق واژه اي ست
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.

زيرا تو هرگز نمي‌تواني بگويي:
مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازه‌ام را تشييع مي کني.

و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.

و تو بيزاري از من
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن

و هرگز مرا نخواهي بخشيد
تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ

روياهاو آرزوهاي دور و درازت

 

 

In Answer to My Daughter : Why Did You Bring Me Into Existence?

Because it was wartime

and I needed lovemaking

to taste a bit of peace.

Because I was over thirty

and I needed blooming

before becoming droopy.

Because divorce is a word

for men and women

not for mothers and children.

Because you can never say:

my ex-mother

even when you attend my funeral.

And nothing, nothing in this world

can separate a mother from her child

neither hate nor death.

And you hate me

because I brought you into existence

only for my fear of loneliness

And you'll never forgive me

until the day you bring a child into existence

Unable to bear the burning ashes of your dreams.

 

شاعر : فریده حسن زاده

 

مادرم !

ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من
گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.
گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.
گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.
گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد.
گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

هزار شاخه گل سرخ از گلستان کوچک قلبم ، پیشکش وجود آسمانیت


پ ن: شعر فوق از فریده حسن زاده نامزد جایزه «پوشکارت» شد.

توضیحات بیشتر در ادامه مطلب


ادامه نوشته

بدون شــرح!!

لحـظـــه های کاغــذی

خسته ام از آرزوهــا ، آرزوهـــای شعـــاری
شــوق پـــرواز مجــازی ، بالهـای استعـاری

لحظه های کاغـذی را ، روز و شب تکـرار کردن
خــاطـــرات بـایـگــانـی ، زنـدگــی هــای اداری

آفـتـــاب زرد و غمگیــن ، پـلــه هـای رو بـه پایـیـن
سقفـهــای سـرد و سنگـین ، آسمـانهـای اجــاری

بـا نگــاهـی سـرشکستـه ، چشمهــایی پینــه بستــه
خسته از درهای بسته ، خستـه از چشــم انتـظــاری

صنــدلــی هــای خمیـده ، میـزهای صف کشیـده
خنــده هـای لـب پـریـده ، گــریــه هــای اختیــاری

عصـر جـدول های خالی ، پارکـهای این حوالی
پــرسه های بی خیالی ، نیمکت های خمـاری

رونوشت روزها را ،روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ،جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبــار آرزوهـا
                                    خاک خواهد بست روزی ،
                                                                   باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث
                                     در ستون تسلـیت هـا ، 
                                                                  نامی از ما یادگاری

شــاعر : زنده یاد قیصر امین پور


خوش به حال غنچه های نیمه باز

 بــوی بــــاران بـــوی سـبــــزه بـــوی خـــاک
شـاخـه های شسته بـــاران خــورده پــــاک

آسمــــان آبــی و ابــــر سپیـــد
بــرگـهــای سبــــز بـیــــد
عـطـــــر نــرگـس ، رقـص بــــاد
نغمــه شــوق پـرستـو هــای شـــاد
خلـوت گـرم کبـوتـرهای مست
نـرم نـرمـک مـی رســـد اینک بهــــار

خـوش به حــال روزگـــار
خـوش به حــال چشمـه هــا و دشت هــا
خـوش به حــال دانــه هـــا و سبـــزه هـــا
خـوش به حــال غنـچــه هــای نیمــه بـــاز
خـوش به حــال دختــر میخـک کــه می خنــدد بــه نـــاز
خـوش به حــال جــام لبــریــــز از شـــراب
خـوش به حــال آفـتــــاب

ای دل مـن گــرچـه در ایــن روزگـــار
جـامـه رنگین نمی پوشی به کـــام
بـــاده رنگیـن نمی نوشی ز جــــام
 نـُـقــل و سبـــزه در میـــان سفــره نیست
جامت از آن مـِـی که می باید ،تهی است

ای دریغ از تو اگـر چـون گــل نـرقصـی با نسیــم
ای دریغ از من اگــر مـسـتــــم نســـازد آفـتــــاب
ای دریغ از ما اگـــر کــامــــی نگیــریــم از بهـــــار

 گـــر نکــوبــی شیشــه غــــم را بــه سنــگ
 هفـت رنـگــش می شــود هـفـتـــــاد رنــگ

 

 

شــاعــــر : فــریــدون مشیـــــری

 

 

 

پیشاپیش فرا رسیدن سال نو را به شما تبریک می گویم

شــــآد و پیــروز باشید

خــانه تکـــانــی دل

دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن



دلت را بتکان

اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین،

بگذار همانجا بماند؛

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

 

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

 

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

 

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

 

کافی ست؟

نــه!

 هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

 

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

 

 

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 

خـانه تـکانی دلـت مبـارک



 

قاچاقچی شـِن!!!

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری؟»
 او می گوید « شن»
 مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد، دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
قاچاقچی می گوید : دوچرخه!!!